
حاج حسیندوازدهم اسفند ۱۴۰۱استاد رفت و مانده: نام و یاد استاداز جور این چرخ ستمگر، می زنم داددر زمان حاضر، با کوچ جناب شیخ، دیدماز شاخه های علم و دین، یک برگ افتادام کلثوم (س)بیست و هشتم دی ۱۴۰۱کوچکترین فرزند زهرا: ام کلثوممانند زینب، فخر بابا: ام کلثومچون لب گشود و گفت مادر، گفت مادر : ...شیرینِ مادر! مثل حلوا ! ام کلثوم!از بس که نامش، بر لبان پنج تن بودمشهور شد، در عرش اعلا، ام کلثوممظلوم، مثل مادر و بابا و زینبمثل برادرها، به دنیا، ام کلثومدر پشت در، با مادرش همراه بود و...فهمید راز ضربه ها ...
ادامه مطلب
ملت همیشه غمگینپنجم شهریور ۱۴۰۰"هرگز، نبوده حال خوشی، در درونمانلرزانده، بوم لرزه ی غمها، ستونمان"*یک روز، سیل و زلزلزه، یک روز، نرخ نانیا اشتباه موشک و گاف قشونمانویروس و یک قطار، رئیس بدون دردبا هرچه بود، کرده خدا، آزمونمانما را ،چزاند و خنده ی ما کم نشد.... خدا...خندیده است، از خودش و از جنونمانآن قدر، امتحان شده ایم و نمرده ایمباید که خواند، جامعه ی ذوالفنونمانایوب؟ بچه است، به طاقت، به راه صبرجاری ست صبر ناب، به هر قطره خونمانما، کفتران جلد خداوند عالمیمبوده ست غصه... از کرَمش، آب و دونمانامیدمان، بهشت و شده دوزخ، این جهانمخفی ست، پشت خنده ی ما، چند و چونمانلبهای ماست، خنده زنان، دل، ولی غمینهرگز، نبوده حال خوشی، در درونمانقطار خاطراتپنجم شهریور ۱۴۰۰"خوابش نبرد... خاطر...
ادامه مطلب
طبیبانهبیست و چهارم اسفند ۱۳۹۸اگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا رابهم ریزد خروش شادی دیوانه دنیا رانمی فهمی چه می گویم ، که تو درگیر با عقلیچه می فهمند ساحلها دلیل موج دریا رامیان عاشق و عاقل نمی یاب...
ادامه مطلب
۱۵ ازتیر نیلوبلاگبدون من نمی تونیپانزدهم تیر ۱۳۹۸پس از جان دادنم روزی دلت از غصه می میردو مثل حال من بی تو، دلت گه گاه می گیرددلت مثل دلم مثل نوار قلب پر دردیبدون عاشقی می ماند و یک خط، خطی ممتدنمی فهمی چگونه می...
ادامه مطلب
الهام بخشسی و یکم تیر ۱۳۹۸"تا تو را، عاشقانه بنویسم ، تشنه ی آن نگاه عریانمدل من، سخت در کشاکش و تو ، به که دل بسته ای؟ نمی دانم"*گرمت،ر از هزارها کوره، چشمهایت، مرا میان خودشتا نشان داد و دید، چشمانم...
ادامه مطلب
ماهی و رود اشکپانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸بس که افیون محبت در شراب انداختیاز دو چشم عاشقان خویش، خواب انداختیمست کردی و خراب از عشق خود، جان مرادر وجودم با نگاهی التهاب انداختیوعده های خوب می دادی و دیدم آخ...
ادامه مطلب
۲۰ مرداد بگذار بمیرمبیستم مرداد ۱۳۹۷ نگذار به جان کندنِ بسیار بمیرمبگذار که در سایه ات ای یار بمیرممن، مرغ سر بام توام، کفتر جلدمقسمت شده بر شانه ی دیوار بمیرمراضی به قضا و قدر خویشم و ای کاش....در سا...
ادامه مطلب
آینه پانزدهم شهریور ۱۳۹۷ "هر كس كنار آينه اي غرق صحبت است تنهاييِ موازيِ ما بي نهايت است"؟ آیینه ی اتاق، مرا من ندیده و از این همه تو بودن من غرق حیرت است پرسید پس تو کیستی و چیستی؟ بگو گفتم کنار دو...
ادامه مطلب
۳۰ دی تفاهمسی ام دی ۱۳۹۶دلت چون دست من خالی، لبت چون قلب من تنگ استوبخت من سیه، با زلف مشکین تو همرنگ استمگر نه آنکه سبزی مظهر صلح است و آرامش؟چرا چشم تو عمری با دل من بر سر جنگ است؟لبت جام می سرخ است و می دانم كه می دانیکه شعرم را که می خوانی، صدای تو خوش آهنگ استو می دانم، و هرکس اهل این دنیاست می داندکه وقتی شعر می خوانی، زمین منگ و زمان هنگ استجهان مبهوت آوای خوش و زیبای لبهایت....شود، وقتی که می خوانی و در دستان تو چنگ استکجایی؟ من نمی دانم، ولی این را بدان عشقمدلم پر، دست من خالی و قلبم مثل لبهای شما تنگ است سوال بی جوابسی ام دی ۱۳۹۶ "به عشوه ای دل ما را ز ما جدا کردیدر آن دمی که نگاهی به چشم ما کردی"*مرا اسیر دو تا زلف چون شب یلدامرا اسیر لبی سرخ و پر بلا کردیمنی که عمری رها از همه س...
ادامه مطلب
۱۵ آقای زائرپانزدهم دی ۱۳۹۶همراه مادرشاومد توی حرمغیر از مامان، باباشاون بود و خواهرش مثل باباش گذاشترو سینه دستاشواونم تکون میدادآهسته لبهاشو گفتش سلام آقاخوش رنگه گنبدتاین بار اولهمیام به مشهدت بعدش دوید تو صحندنبال کفترااون گم نشد ولیگم شد یهو بابا ترسید و کفتریاز پیش پاش پریدمامان و باباشواون دور و بر ندید آقای خادمیاومد پیشش یواشبردش اونو سریعپیش مامان باباش خندید و داد بهشیک دونه شوکولاتگفت دستشو بگیرباز گم نشه بابات بردش پیش ضریحبابای مهربونبوسید ضریح و ازرو دوش باباجون پیش ضریح نشستدستاشو برد بالامثل بابایی کردواسه همه دعا حالا که اون می خواداز این حرم برهدیگه یه بچه نیستآقای زائره آزادهپانزدهم دی ۱۳۹۶ این را بدان که بی خودی، خامت نمی شومدیگر اسیر دانه و دامت نمی شوماندیشه های ناب، ...
ادامه مطلب
عاقبت کار سی ام آبان ۱۳۹۶ "در آفتاب قیامت چکار خواهی کرد"* چگونه یک کلک آنجا، سوار خواهی کرد در این جهان ز شرار تو مردمان سوزان در آن جهان ز شرارش فرار خواهی کرد؟ *صائب تبریزی چشمان دریایی سی ام آبان ۱۳۹۶ چشمان تو، آبی تر از امواج دریاست...
ادامه مطلب
نشد پانزدهم آبان ۱۳۹۶ "گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد یک روز را بدون تو فردا کنم، نشد"* می خواستم که با قلمم، طبع شاعرم دنیای زشت، خرم و زیبا کنم، نشد با شعرهای خویش، غزلها، ترانه ها خود را میان قلب شما جا کنم نشد هی شعر پشت شعر، برای تو گفته ام شا...
ادامه مطلب
۳۰ اسفند نیاز کشورسی ام اسفند ۱۳۹۵کشور ما بجز امید نمی خوادشهید خوبه، ولی شهید نمی خوادجوونای رشید باید بموننباید برن تا دکترا بخونندکترایی که هسته ای رو ساختنبعدش شهید شدن، اونا نباختناگه می خوایم تو جنگامون نبازیماول باید تفنگِ شو بسازیمالبته جایِ جاش همه دلیریملازم باشه واسه وطن می میریمولی باید ...
ادامه مطلب
۱۵ من و چشمتپانزدهم فروردین 1396شده دنیای من چشمان تیرهشده دنیا به چشمان تو خیرهشدم مغلوب نازِ چشم مستتشده چشمان نازت، باز چیرهشدم زندانی در زندان عشقتمیگن شاعر همیشه یک اسیرهدر این زندان امیدم هست، باشدنگاهت، گاه گاهی، مثلِ جیرهدعا کردم ، به محراب دو ابروتخدا هرگز تو رو از من نگیره دعای خیرپانزدهم...
ادامه مطلب
۳۱ نیمکتسی و یکم فروردین ۱۳۹۶یادش بخیر! اینجا نشستی روزی با منگفتی ز فرداها، کمی خندیدی با منحالا تو رفتی، مانده ام تنهای تنهاتقصیر گردون بوده رفتن، یا تو یا من کل کلسی و یکم فروردین ۱۳۹۶ "بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود" *مادر و خاله بی گمان، مثل پدر نمی شودکشف جدید شعر من، جمله ی انتهای شع...
ادامه مطلب
۱۵ تقدیم به توپانزدهم اردیبهشت 1396"غزلی زیر پیرهن دارم...نفسی سمت من قدم بردارسفره را باز کن غزل دارم... دو سه بیت از سر کرم بردار" *در مصاف میان من با تو، هرچه را بود برده ای بانو!دست هایم شده کنون خالی، بی بی دل! بیا علم بردارمن اسیر تو گشته ام عمری، هستی من به دست توست امشبحکم ،حکم تو می شود آخر...
ادامه مطلب
فتنهسی ویکم اردیبهشت 1396"قلب من عمری اسیر فتنه ی دلدار شد"*خواب بود عمری و تنها لحظه ای بیدار شدسبز بودم در همه عمرم، بنفشم کرده دوستقلب من از هر چه گلچین و تبر، بیزار شد*علیرضا محمدی حرمت دلسی ویکم اردیبهشت 1396 "دل بيچاره ي من ارزش و حرمت دارد"*دل شده، چون به تو و نام تو غیرت دارددل من مومن بر...
ادامه مطلب
۳۱ سرخ پوستسی و یکم خرداد 1396گرگ پیردردها ی قبیله اش رابه دوش می کشدو هر روز چهره اش غمبار تر می شودتا مردان سرخهربارشاد از پیش او برگردندو مادران قبیلههر شبداستانی تازهاز معجزات جادوگر پیردر گوش کودکانشاننجوا کنند عقل و دلسی و یکم خرداد 1396 تسلیم محض دل شده این عقل عاقلحالا شده جسمم اسیر، عشقِ ک...
ادامه مطلب
۱۵ رفت پانزدهم آذر ۱۳۹۵ "روز اول بیهوا قلب مرا دزدید و رفت" * گریه می کردم ولی بر حال من خندید و رفت حال چشمم حال ابری بود بارانی ولی چشمهایش مثل خورشیدی به من تابید و رفت بر سر کوچه نشستم تا ببیند او مرا من منمی دانم ندیدم یا مرا او دید و رفت خاک ره گشتم مگر بر دامنش جا گیرم و دست من را خوانده بود و دامنش برچید و رفت عمری من در راه او ماندم ولی با من نبود او مرا بی خانمان، در کوچه ها نامید و رفت آی ای مردم! شکایت دارم از این بی وفا روز اول بیهوا قلب مرا دزدید و رفت * قاسم صرافان بفرما بداهu200dه پانزدهم آذر ۱۳۹۵ "دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را" "باید که به بداهه دعوت کنم شما را" * شاید به لطف طبع جمع شما دراین شب شعر و غزل بخوانم، روشن کنید مارا هریک غزل، ترانه، در جمع ما سرایید ش...
ادامه مطلب
۱۶ قافله سالار تنها شانزدهم آبان ۱۳۹۵ "افسوس که این قافله سالار ندارد" ؟ سردار و سپه دار و علمدار ندارد افسوس که زینب به سفر سوی برادر -از شام سوی کرب وبلا- یار ندارد غم همره او گشته ولی در همه عالم غیر از سرِ بر نیزه ای غمخوار ندارد غمهای دل عمه ی سادات خدایا افسوس که غمخوار و خریدار ندارد آمد به سر قبر برادر به فغان گفت بنگر که تنم طاقت آزار ندارد شرمنده برادر، گل تو همره من نیست در شام شده دفن و عزادار ندارد چل روز گذشت از سفرم همسفر من برخیز! ببین! قافله سالار ندارد ناز کن شانزدهم آبان ۱۳۹۵ ناز کن چشم تو درعشوه گری بی همتاست مـی خرم ناز تو را تا دل و دینم برجاسـت" * ناز کن، ناز، که چشمان پر از عشوه ی تو مثل گل های بهاریست، خدایی زیباست ناز تو مشتری اش عالم و آدم گشته نازکش هست فر...
ادامه مطلب